خرید بک لینک

درباره سایت

پلاک 65

امکانات وب

فیلم سرخ پوست رو دیدم ..... جذاب بود

تلفیقی از عشق و خشونت مردانه در فضایی که هیچکس فکرش رو نمیکنه که بشه عاشق شد ....

فیلم شبی که ماه کامل شد رو هم دیدم ..... تلخ بود خیلی تلخ ......

هیچی بدتر از بدشانسی آوردن توی عشق نیست .... واقعا دلم می گیره برای اون دلهایی که تنها می مونن .....

دلم برای همگی شما دوستان گل تنگ بود ... گرفتار بودم ... از این پس بازم سعی می کنم مرتب بیام

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:10

تئاتر آبی مایل به صورتی رو برید ببینید ..... زیبا بود و دیدنش لازم!

تماشاخانه سپند واقع در خیابان طالقانی - خ آبان جنوبی - خ سپند . تا آخر تیرماه

راسی پنجشنبه ی این هفته تولدم هست دوستان گل .... خوشحال میشم حرف های مفید بهم بگید که منو به فکر فرو ببره و مثل یک هدیه ی باارزش باشه برام ....

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:10

تلفن به صدا دراومد.من و پدر با تعجب به هم نگاه کردیم، گفتیم یعنی کی می تونه باشه ؟من گفتم: ببخشید بابا جان ولی من حال ندارم بلند شم برم و تلفن رو جواب بدم، دست شما رو می بوسه!ناگهان دیدم چهره ی پدرم دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:10

همیشه از کارنامه گرفتن وحشت داشتم. هر زمان که روزش میرسید اونقدر استرس می گرفتم که حد نداشت ! از بعضی از نمره هام مطمئن نبودم و می ترسیدم که مادرم عصبانی و ناراحت بشه !بماند که گاهی هم کتک رو می خوردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

پدربزرگم 95 سال عمر کرد و 10 تا از دندون هاش هنوز اوریجینال بودند همه چیز مرتب بود تا اینکه سکته ی مغزی کرد و 4 ماه در تخت بود و بعد هم پرکشید.....بین تمام بچه ها یکی از پسرها که دایی بنده است هر زماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

خیلی سوال مسخره اییه که از آدم ها می پرسن : شما تا حالا عاشق شدین ؟و به نظر من از اون مسخره تر آدم هایی هستن که میگن ما تا حالا عاشق نشدیم ... خخخخخخبعضی سوالها واقعا جنبه ی فضولی دارن اما بعضیاش هست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

داشتم از روی بیکاری تلویزیون رو می دیدم ، یه آهنگی شروع به پخش شدن کرد ... می گفت :لذت دیدن چشمای تو از لذت گرفتن لاتاری هم بیشتره .... آخه یکی نیست بگه این چجور مقایسه اییه ؟ اصلن نه تنها احساسی توش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

بمناسبت هفتادمین پست بلاگم فقط یک جمله می گم :

هفت ثانیه، هفت دقیقه، هفت ساعت، هفت روز، هفت هفته، هفت ماه، هفت سال، هفت قرن و هزاران هزاران سال و روز و ماه و ثانیه و دقیقه هم که بگذره هرگز چشمان عاشق تو رو فراموش نخواهم کرد!

پ.ن : عشق، فقط یکبار

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

داشتم اخبار رو دنبال می کردم .... مردی رو نشون داد که می گفت خونه ام رو آب برد ... پنجاه سال زندگیم رفت ....... خیلی سنگین بود جمله اش!از اون سنگین تر مردمی بودند که به زور می خواستن ببرنشون و خونه هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

چند تا مثال ساده :هیچ زنی در ایران نیست که مغازه ی مشاور و املاک داشته باشه و خونه بفروشه ! چرا ؟ هیچی نگیم بهتره !هیچ زنی پیدا نمیشه که شبها بیاد و خیابونها رو جارو بزنه مثل همه ی کارمندای شهررداری !ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

یکی نیست بگه : عزیزم ... خانم ... آقا .... برادر ... خواهر .... فلانی .... شما که سرمای شدید خوردی چرا وقتی می خوای سلام و علیک کنی روبوسی و بغل می کنی با همه ؟

می خوای زودتر خوب بشی ؟ می خوای بقیه رو سهیم کنی ؟ کلا فازت چیه اردک عزیز ؟

حالا این ی مثال خیلی ساده بود ..... وای از اون آدمهایی که هیچی برای از دست دادن ندارن و می خوان زندگی بقیه رو هم خراب کنن !

پ.ن : راسی وبلاگم یکساله شد

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

خیلی دلم گرفته ..... توی یه سری از زاویه های زندگی گیر افتادم ...... همیشه با یه لبخند حل میشد ولی ایندفعه فرق می کنه ... همینجوری خیره به دوربین زندگی دارم هی اتفاقات رو نگاه می کنم مثل یه فیلم .... و هر روز تکرار دیروز ..... جقدر خوبه که میشه اینجا اومد و نوشت .... قبلنا زندگی کردن برام به معنی آپولو هوا کردن بود ولی الان وقتی یه لیوان چایی می خورم خدا رو شکر می کنم ..... سخت شده این روزا فکر کردن !

دلم گیر کرده توی خیلی چیزا مث بچه ایی که چرخ دوچرخه اش شکسته باشه!

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

بچه که بودم همیشه با مادرم بحث می کردم و ازش سوال می کردم :مامان تو که چشمات سبزه .... همه جا رو سبز می بینی ؟ مادرم بهم میگفت : نه عزیزم من هم مثل تو رنگها رو می بینم .... تا سالها حرفش رو باور نمیکرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: جمعه 17 خرداد 1398 ساعت: 15:58

همیشه همیشه به اولین حسی که در اولین دیدار از یک انسان

بهتون دست میده اعتماد کنید ... حتی اگه به مزاجتون خوش نیاد

چ مثبت چ منفی ... سعی کنید اون احساس رو باور کنید و کم کم

در موردش اطلاعات پیدا کنید تا بهتون ثابت بشه درسته یا غلط ؟

و باید بگم که در اکثر اوقات به این نتیجه میرسید که اون حس درست بوده !

پ.ن. شدیدا درگیر پرستاری از پدر هستم در خانه . خدارو شکر حالش خیلی بهتره . مرسی از تمامی شما دوستان گلی که احوال پرسی کردید ... شادم کردید

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

سوال های بی جواب ! دخترانی که داعش بهشون تجاوز کرده به مدت یکسال و موفق شدن فرار کنند و خودشونو نجات بدن. خودکشی دسته جمعی نهنگ ها که هنوز هیچ دانشمندی دلیلش رو نفهمیده! سوال و جواب های از پیش تعیین شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:16

صفحه بندی