بچه که بودم همیشه با مادرم بحث می کردم و ازش سوال می کردم :
مامان تو که چشمات سبزه .... همه جا رو سبز می بینی ؟ مادرم بهم میگفت : نه عزیزم من هم مثل تو رنگها رو می بینم .... تا سالها حرفش رو باور نمیکردم ... حس می کردم دروغ داره میگه که من ناراحت نشم ......
بعدا که بزرگتر شدم .... همیشه طرز فکرم این بود که همه مثل من می بینن حتی اونایی که چشماشون خاکستریه .... اما تمام این رویاها درست زمانیکه عاشق شدم بهم ریخت ..... وقتی گل رز قرمز رو بهش دادم و گفتم دوستت دارم و اون نگاه سرد بی رنگی به گل کرد و گفت : ولی من دوستت ندارم !
پ.ن : خاطره ی چشمان مادرم حقیقت داشت اما داستان عشق بعدش ساختگی بود....
برچسب:
نویسنده: النا شاکری