تلفن به صدا دراومد.
من و پدر با تعجب به هم نگاه کردیم، گفتیم یعنی کی می تونه باشه ؟
من گفتم: ببخشید بابا جان ولی من حال ندارم بلند شم برم و تلفن رو جواب بدم، دست شما رو می بوسه!
ناگهان دیدم چهره ی پدرم در هم شد و گفت : محمدی ؟ بله ما با محمدی ها فامیل هستیم، چطور مگه آقا ؟ تو این لحظه به خودم گفتم : غلط نکنم زنگ زدن خبر بد بدن! از جام بلند شدم و سرآسیمه رفتم داخل آشپزخونه.
پدرم گفت : بله ؟ تصادف کردن ؟ با چی با موتور ؟ ای بابا .... و همینجوری که حرف داشت ادامه پیدا می کرد گوشی رو از دست پدرم گرفتمو گفتم : آقا یک لحظه اجازه بدید من یک سوال بپرسم اگر جواب مثبت بود شما مابقی ماجرا رو برای من تعریف کنید. آقا گفت : بله جناب بفرمایید سوالتونو ... بهش گفتم : این آقا که تصادف کرده چه ریختی هست ؟
گفت : یک جوان 24 ساله و قد بلند و لاغر و ریش هم داره و چشماش هم قهوه ایی هست.
یه نفس راحتی کشیدمو گفتم : نه آقا متاسفانه جوان به این سن در فامیل نداریم .. فقط می خوام بدونم ایشون فوت کردن ؟
مرد بعد از سکوت چند ثانیه ایی گفت اگر فامیل بودید می گفتم .. خدانگهدار
پ.ن :
داستان عین حقیقت بود. امیدوارم که نمرده باشه ... تجربه ی تلخی بود!
برچسب:
نویسنده: النا شاکری